(( ((و لا تقبل لسارقة يمينا و لو حلفت برب العالمينا)).
پس شيخ عرب گفت : راست گفتى و آن زن را تهديد كرد، او هم اقرار كرد و دينارهايم را برگرداند.
اصمعى گويد: پس شيخ عرب رو كرد به من و گفت : آن آيه كه خواندى در كدام سوره است ؟ گفتم : در قول خداى متعال كه مى فرمايد: (( ((الاهى بصبحك فا صبحينا و لا تبقى خمور الاندرينا.)) ))
پس شيخ عرب گفت : سبحان الله ، من خيال مى كردم اين آيه در سوره انا فتحنالك فتحا مبينا است .
اگه گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟
در انگلیس شما یک کیف اسکناس می برید و با آن یک ماشین می خرید، اما در ایران شما یک ماشین اسکناس می برید و با آن یک کیف می خرید.
اگر گفتید فرق گردش در تهران و پاریس چیه؟
در پاریس هر وقت شما خواستید گردش کنید از ماشین پیاده می شوید و در تهران هر وقت شما خواستید گردش کنید سوار ماشین می شوید.
اگر گفتید فرق یک مجرم در ایران با یک مجرم در جاهای دیگه چیه؟
در همه جا آدم اول جرمش معلوم می شه و بعد زندانی میشه، در ایران اول زندانی میشه بعد جرمش معلوم میشه
اگه گفتید فرق یک تخم مرغ در تهران و در مسکو چیه؟
در مسکو اگر تخم مرغ را زیر مرغ بزارین بعد از 21 روز احتمالا یک جوجه از تخم میاد بیرون ، اما در تهران پس از 21 روز ممکن است از تخم مرغ هر موجودی بیرون بیاد، مثلا یک شتر.
اگر گفتید فرق محل کار ایرانی ها با آمریکایی ها چیه؟
مردم آمریکا در خانه استراحت می کنن، در اداره کار می کنن و در خیابان تفریح، اما مردم ایران در خانه تفریح می کنن، در اداره استراحت می کنن و در خیابان کار.
اگه گفتید فرق یک نویسنده ایرانی با یک نویسنده آلمانی چیه؟
یک نویسنده آلمانی وقتی نوشته هایش چاپ شد معروف می شود و یک نویسنده ایرانی وقتی جلوی چاپ نوشته هایش گرفته شد معروف می شود.
اگه گفتید فرق یک تاجر ایرانی با یک تاجر عرب چیه؟
تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت می شود، اما تاجر ایرانی از وقتی شناخته شد ناموفق و بدبخت می شود.
اگه گفتید فرق پلیس راهنمایی و رانندگی در ایران با جاهای دیگه دنیا چیه؟
در همه جای دنیا وقتی ترافیک میشه سروکله پلیس راهنمایی و رانندگی پیدا میشه، اما در ایران وقتی سروکله پلیس پیدا میشه ترافیک ایجاد میشه.
اگه گفتید فرق یک زندانی در ایران با یک زندانی در اروپا چیه؟
در اروپا و آمریکا وقتی کسی زندانی بشه اعتبارش را از دست می دهد، اما در ایران وقتی کسی زندانی بشه اعتبار به دست می آورد.
اگه گفتید فرق آدم موفق ایرانی با سایر نقاط جهان چیه؟
در همه جای دنیا وقتی کسی موفق شود همه به او نزدیک می شوند و با او شریک می شوند و به او کمک می کنند، اما در ایران وقتی کسی موفق شود همه از او فاصله می گیرند و رابطه شان را با او قطع می کنند و جلوی کارش را می گیرند.
اگه گفتید فرق سیستم اداری ایرانی با سیستم اداری کانادا چیه؟
سیستم اداری کانادا چون کار مردم را راه می اندازد و به آنها کمک می کند از مردم پول می گیرد، اما سیستم اداری ایران چون جلوی کار مردم را می گیرد از آنها پول می گيرد.
اگه گفتید تفاوت دشمن در ایران و جاهای دیگه دنیا چیه؟
در همه جای دنیا آدم وقتی دشمن داشته باشد جلوی کارش گرفته می شود، در ایران وقتی آدم ها دشمن داشته باشند تازه انگیزه کار پیدا می کنند.
اگه گفتید فرق یک ماشین در تهران با بلژیک چیه؟
در بلژیک شما وقتی یک ماشین می خرید دائما قیمت آن کم می شود، اما در تهران شما وقتی یک ماشین می خرید دائما قیمت آن زیاد می شود.
اگه گفتید تفاوت موسیقی در تهران با موسیقی در جاهای دیگه دنیا چیه؟
در همه جای دنیا وقتی موسیقی در مکان عمومی پخش می شود صدای آن را زیاد می کنند و وقتی در خانه پخش می شود صدای آن را کم می کنند، اما در ایران وقتی موسیقی را در خانه پخش می کنند صدای آن را زیاد می کنند و وقتی در مکان عمومی آن را پخش می کنند صدای آن را کم می کنند.
نظر فراموش نشه ....لطفا
آدمک آخر دنياست،بخند...آدمک مرگ همين جاست،بخند. آدمک خل نشوي گريه کني!...کل دنيا سراب است ،بخند. دست خطي که تورا عاشق کرد! شوخي کاغذي ماست،بخند... ......آن خدايي که بزرگش خواندي، بخدا مثل تو تنهاست، .......بخند..



نظر یادت نره رفیق
تماس فرت................................................
ای قلب من بارانی ات کردند و رفتند کنج قفس زندانی ات کردند و رفتند
در سایه های شب تو را تنها نوشتند سرشار سرگردانی ات کردند و رفتند
احساس تپاک را همه تکفیر کردند محکومِ بی ایمانی ات کردند و رفتند
هرشب تورا دعوت به بزم تازه کردند در بزمشان قربانی ات کردند و رفتند
زخمی که رستم از شَغاد قصه اش خورد مبنای این ویرانی ات کردند و رفتند

می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه
می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.
می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ،
رو به سوی شادکامی .
می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،
بانگ شادی پس کجا بود؟
این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره
از کنار برکه ی خون.
باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،
بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی
مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری...
برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم
که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را
برای بار دوم برایت باز گوید.
چرا مرا شکستی ؟چرا؟
اشعاری برایت سرودم
که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند
چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟
چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم
چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟
زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.
خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.
چرا این چنین شد/؟چرا؟
من که بودم؟
که هستم به کجا دارم می روم؟

20 سال پیش.....فوق باحال...حتما بخونید....
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او
گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در
فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ...
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم این موقع شب اینجا
نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰
سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره
یادمه...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر
کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز
بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و
گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !
خواهشن نظر یادتون نره....
ممنون

گويند: عربى در بيابان گربه اى را شكار كرد و نفهميد چيست ؟
كسى او را ديد و گفت : اين سنور چيست ؟ و ديگرى او را ملاقات كرد و گفت : اين هر
چيست ؟ و سومى او را ديده و گفت : اين قط چيست كه به دستت گرفته اى ؟ و چهارمى او
را ديد و گفت : اين ضيون چيست ؟ و پنجمى با او برخورد كرد و گفت : اين خيدع چيست ؟
و ششمى او را ديده و گفت : اين خيطل چيست ؟ هفتمى او را ديد و گفت : اين دمه چيست
؟
عرب بيابانى گفت : آن را مى برم و مى فروشم شايد خدا به وسيله آن مال كثيرى به
من بدهد آن را به بازار آورد، كسى به او گفت : چند مى فروشى ؟ گفت به صد درهم ، به
او گفتند آن بيش از نيم درهم ارزش ندارد، گربه را انداخت و گفت : خدا لعنتش كند
چقدر اسمهاى زيادى دارد ولى پولش كم است
زنى از دست شوهرش پيش قاضى رفت و شكايت كرد و گفت : مى خواهم
طلاق بگيرم ، قاضى گفت : به چه علت ؟ زن گفت : چون او هر شب در رختخوابش ادرار مى
كند، قاضى گفت : آيا حيا نمى كنى كه هر شب در رختخواب ادرار مى كنى ؟.
مرد گفت :
آقاى قاضى عجله نكن ، تا داستان را برايت تعريف كنم من در خواب ديدم كه در جزيره اى
در دريا هستم و در آن جزيره كاخى بود و بالاى كاخ منارى بسيار بلند و بالاى منار يك
شتر نرى بود و من بر پشت آن شتر بودم و شتر بسيار تشنه بود، سر خود را پايين نمود
تا از دريا آب بخورد، من هم از ترس در رختخواب خود ادرار كردم ، قاضى چون اين
داستان را شنيد از ترس در لباس خود ادرار كرد، قاضى به زن گفت : اى زن من از شنيدن
داستانش از ترس ادرار كردم تا چه رسد به اين بدبخت ، پس از او عذر بخواه و برو با
او زندگى كن .
شيخي را گفتند : مدتي است که در شهر شلوار کوتاه رايج گرديده و دختران بسياري اين البسه بر تن مي کنند. در مذمت شلوار کوتاه چيزي بگو تا دختران از پوشيدنش صرف نظر نمايند. شيخ ما خروشيد و گفت:خاموش!!! که شلوار کوتاه را فايده بسيار است و من در مذمتش هيچ نگويم گفتند: يا شيخ ! فايده اش چيست؟؟؟؟ شيخ ما گفت: چون دختران شلوار کوتاه پوشند، پسرها سر به زير گردند و پايين را بنگرند. چون پايين را بنگرند هم از گزند تيرشيطان در امان مانند هم از شر چاله
یک پیام بازرگانی :
من دادم ... تو هم بده ... من مفتي دادم ... تو هم مفتي بده ... درسته كه درد داره ... ولي ثواب داره
(سازمان انتقال خون)
نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها
دلم میخواد داد بزنم
جیغ بزنم، جیغ بنفش
پاره كنم لباسمو
برم حموم با كت و كفش
دلم میخواد زار بزنم
صدام بره به آسمون
كتابامو شوت بكنم
از تو حیاط به پشت بوم
دلم میخواد پر بكشم
مثل مگس به هر طرف
وزوز و ویزویز بكنم
لقمه بگیرم از علف
دلم میخواد كف بكنم
مثل پودر لباس شویی
باد بكنم، گنده بشم
مدام برم به دستشویی
فكر نكنی دیوونهام
یا خیلی درب و داغونم
نه عزیزم من سالمم
فقط كمی نوجوونم
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
| درداكه دواى درد پنهانى ما |
| افسوس كه چاره پريشانى ما. |
| در عهده جمعى است كه پنداشته اند |
| آبادى خود را زويرانى ما. |
| گيرم كه فلك همدم هم راز آيد |
| ناسازى دهر بر سر ساز آيد. |
| ياران گذشته از كجا جمع شوند |
| وين عمر گذشته از كجا باز آيد. |
| تو نام نيك حاصل كن در اين بازار اى زاهد |
| كه در كويى كه ما هستيم نام نيك بد نامى است . |
روزى مجمعى آراسته شد و در آن جمعى نشسته ، يكى از آنان كه بر صدر مجلس نشسته بود، آغاز نصيحت و موعظه كرد، در اثناى گفتگو گفت كه به جان آمدم ، از بس كه زحمت كشيدم و كار كردم و شكم خورد يكى از حاضرين كه در پايين مجلس نشسته بود، گفت : آقاى من ، حالا مدتى امر را بر عكس گذشته كنيد، گفت : چه كنم ؟ گفت : شكم كار بكند و شما بخوريد.
روباهى در هنگام سحر به كنار درختى رفت ، ديد بالاى درخت خروسى اذان مى گويد، روباه به او رو كرده ، گفت : آيا پايين نمى آيى تا با هم نماز جماعت بخوانيم ؟ خروس گفت : امام جماعت در زير درخت خوابيده است ، او را بيدار كن تا با هم نماز جماعت بخوانيم ، روباه نظر كرد سگ را ديد پا به فرار گذاشت خروس به او گفت : آيا نمى آيى با هم نماز جماعت بخوانيم ، روباه گفت : مى روم تجديد وضو كنم و بزودى بر مى گردم .
زنى به پيش معلم آمده از فرزندش شكايت كرد معلم رو به پسر كرده و گفت : اگر دست از كارهايت بر ندارى با مادرت چنين و چنان خواهم كرد! زن به معلم گفت : اى معلم ؛ اين بچه است و حرف تو را نمى فهمد، هر كار خواستى با من بكنى جلو چشم او بكن شايد او با چشم خود ببيند و توبه كند.
گفتمش مست
میزنی گفت مست ایام شبابم
گفتمش هیهی میزنی گفت هیهی باده میزنم
گفتمش راستبگو باز ز که ربودهایی بوسه را
گفت که از ماهرخی ربودهام بوسه را
گفتمش این
کار کار شرع نیست
گفت نیست،
این کار، کار دل است
گفتمش های
تو ای باده سوار، خدا تو را میبیند
گفت هاهای خدا چهها می بیند!
گفتمش عقل چرا ندارهایی نیک کمی فکر کن
خدا تو را
میکشد، کمی به دوزخ فکر کن
گفت بیا
کمی بخور ز باده شو مستمست
اگر خدا ز
بوسهایی نشد مستمست
گفتمش ره
خدا کمی بزن، ره خدا کمی بچش
گفت ره
خدا؟ کجاکجا؟ زهر عسل کمی بچش
گفتمش نیست
تو را ره خدا
گفت نیست مرا ره خدا، چرا خدا؟ چرا خدا؟
گفتمش
بوسهی تو برآورد نعرهایی از چرخ فلک
گفت بیاورد بیاورد، نعرهایی از چرخ فلک
گفتمش دعا
به گوش کر چرا؟ تو را به ره نمیشود
گفت نمی
شود، چرا شود؟ چرا شود؟ ...
شعر بالا از دوست خوبم حاج حسن بود
love you
من همان شوق عجیبم ، همان لرزش دست
من همان وسوسه عشق تو و طعم شکست
من فراموش شده ی شهر و دیاری ملعون
شادی ناب مرا برد شبی عشق و جنون
من همان زائره کوچک شهر غم عشق
دامنم سوخت شبی آتش سوزنده عشق
من همان ملعبه کوچک آن چرخ و فلک
دست بازیچه بازی بد تیر و فلک
من همان همنفس باد و خزان و شب هجر
ظلم هجران چه سبب بود امان از شب هجر
من همان همدم ظلمت ، تو همان همدم نور
کی شود کور کند چشم تورا روشن نور
من همان گمشده فریاد همان لمس سکوت
خوب دانم که برد عمر مرا دست حبوط
من پریشان شده دست تو و خواهش باد
مرگ بر هرچه پلیدی و تباهی و عناد
من و شیدایی و عشق بی سرانجام تو بس
به من از عشق بگو ، نه طعم کال یک هوس
من همان خسته دلخون شده بی یاور
آن که خون داد به راهی که نداری باور
من و آن بی کسی و عمر ز کف رفته و تو
پرپر عشق شده آن گل بی یاور تو
من منم کردن مرا سودی ندارد پس خموش
کی بیابد دشت خشکیده به خونابه خروش
ممنون از نظری که نمیدید؟؟؟؟؟؟
موضوع انشا : عزدواج
هر وقت من يک کار خوب مي کنم مامانم به من مي گويد بزرگ که شدي برايت يک زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين شاه خيلي کارهاي خوب مي کرده که مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم که اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشکلات انسان را آدم مي کند. در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فکري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند که کارشان به تلاغ کشيده شده و چه بسيار آدم هاي کوچکي که نکشيده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد ديگر کسي از شوهرش سکه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد. من تا حالا کلي سکه جم کرده ام و مي خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهريه وشير بلال هيچ کس را خوشبخت نمي کند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود که زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي کم بوده که نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ايم که بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمکي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي کند! اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يک زير زميني بگيرد. مي گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد . ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يک خانه درختي درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتي قهر مي کند بعد آشتي مي کند ولي اگر دعوا کند بعد کتک کاري مي کند بعد خانومش مي رود دادگاه شکايت مي کند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان! البته زندان آدم را مرد مي کند.عزدواج هم آدم را مرد مي کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است! اين بود انشاي من

ميدونيد نگاه ما به عشق اين نيروي الهي مي تونه متفاوت باشه
وهركس با توجه به ديدگاهش اون رو يه جور تفسير مي كنه
ولي دركل عشق اين نور خداگونه وقتي به قلب وروح انسان نفوذ مي كنه
مي تونه تحولات عميقي درانسان به وجود بياره
البته اگاهي ودرك كافي هم بسيار مهمه
اين عشق مي تونه براي عاشق يه نشانه يه علامت يا يه دعوت پنهوني باشه
كه آدم رو بكشه به سرمنزل مقصود به معبد نور
حالا هركي بتونه اين راه رو بهتر طي كنه ميره به مرحله بالاتر
اونوقت شايد بتونه معني بهتر ازعشق رو درك كنه ؟!!!!!!!
عشق یعنی با غم الفت داشتن
سوختن با درد نسبت داشتن
عشق دریک جمله یعنی انتظار
انتظار روز رجـــعت داشتن
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق يعني ياد يک روياي نرم ....
چو عاشق مي شدم گفتم ربودم گوهر مقصود
ندانستم كه اين دريا موج خون فشان دارد
مثل سير وسلوك مولانا يا عطارکه هفت شهر عشق راگشت و
ماهنوز اندر خم يك كوچه ايم !!!!!!
ممنون از تو دوست عزيز

دلم برای کسی تنگ است
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است به با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…
من در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن سهم آنهائی است که نمیرسند
و رسیدن سهم آنهائی است که نمیدوند . . .
نظریه غضنفر در مورد روزه !
انسان در این دنیا مسافری بیش نیست ، و روزه بر مسافر واجب نیست !!!
قرآن بخوان قبل از اینکه برایت قرآن بخوانند ، نماز بخوان قبل از اینکه برایت نماز بخوانند
از تجربه دیگران استفاده کن قبل از آنکه تجربه دیگران شوی . . .
کسی که می ماند و نمی پرد به یک راز بزرگ آگاه گشته و آن فلسفه پرواز است. اُرد بزرگ
سلام گوگولی مگولی !
سلام نون تنوری!
سلام کتری و قوری!
سلام پری و هوری!
سلام پیرهن توری!
تو که سنگ صبوری !
کریستال و بلوری !
فدات بشم چه جوری!؟
زندگی بدون هدف ، چرخ زندگی را به دست فضا و قدر سپردن است
یا بکش یا چاره کن ، ای دردمندان را دوا تا به کی جان کندن ما را تماشا میکنی . . .
هر گاه خردمند پیر شود ، خرد او جوان گردد . و هر گاه نادان پیر شود ، نادانی او جوان گردد.
چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده ،
چرا که دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم .
چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد ،
چون امروز اطاعتش نکردیم
. چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود ، چرا که امروز قادر به درکش نبودیم . . .
همیشه قیمتی ترین چیزها آنهایی نیستند که در دوردست ها دنبالشان میگردیم . گاهی همه هستی در کنار ماست ، کم سویی چشمهاست که ما را به بیراهه می اندازد . . .
سکوت متن راحتی است که به اشتباه تعبیر میشود . . .
گاهی گمان نمیکنی و میشود ، گاهی نمیشود که نمیشود ،
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است ، گاهی ناگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدائی و بخت با تونیست ، گاهی تمام شهر گدای تو میشود . . .
هیچوقت نگذارید زبانتان از افکارتان جلو بیفتد
پس
گاهی حرفت را بخور تا خورده نشی . . .
کودکی که گناه خویش را بدون پرسش ما به گردن می گیرد در حال گذراندن
نخستین گام های قهرمانی است . . .
نخستین گام بهره کشان کشورها ، ابتدا نابودی بزرگان و ریش سفیدان است
و سپس تاراج دارایی آنها . . .
حیف نون رفته بوده تئاتر، دوستش ازش می پرسه: چطور بود؟
حیف نون میگه: خوب بود، ولی آخرش رو نفهمیدم چی شد. قست اول که تموم شد یک پلاکارد نشون دادن که نوشته بود: “پرده دوم، دو سال بعد”
من دیگه حوصله نداشتم دو سال صبر کنم اومدم بیرون!
—————————
مگسه نامزدش رو می گیره تو بغلش، میگه: عزیزم! من تو را با هیچ گهى عوض نمی کنم!
—————————
تو شهر حیف نون اینا برای اولین بار چرخ فلک نصب می کنن. حیف نون به شهرداری زنگ می زنه می گه دستتون درد نکنه، از وقتی پنکه بزرگه رو نصب کردین هوا خیلی خنک شده!
—————————
به حیف نون می گن برو استخر شیرجه بزن تو آب، بعدش بیا بالا شامپو گلرنگ رو تبلیغ کن… خلاصه میره بالا و شیرجه میزنه، ولی از بخت بد سرش می خوره به کف استخر… بعد از یه مدت بالاخره میاد بالا، رو می کنه به دوربین، می گه: می خوام سالاد درست کنم!
—————————
حیف نون داشته برای دوستانش تعریف می کرده: “رفته بودم جنگل، که ناگهان یه خرس بزرگ دنبالم گذاشت، من هی می دویدم، خرسه هم هی پشت سر من می دوید و لیز می خورد… من هی می دویدم، خرسه هم هی پشت سر من می دوید و لیز می خورد…”
دوستاش می گن: “حالا خوبه تا اینجا رسیدی خودت رو خراب نکردی!”
حیف نون می گه: “پس فکر کردید برای چی خرسه لیز می خورد؟
حیف نون می ره کتابخونه، داد می زنه یه ساندویچ بدین با سس اضافه.
آقاهه بهش می گه: آقا! اینجا کتابخونه هست.
حیف نون می گه: ببخشید… بعد یواش در گوش آقاهه می گه: یه ساندویچ بدین با سس اضافه!
—————————
شعبده بازی روی صحنه هنر نمایی می کرد که ناگهان گفت: حالا یک خانم بیاید روی صحنه تا من کاری کنم که غیب شود!
مردی از میان جمعیت برخاست و گفت: آقای شعبده باز! چند لحظه صبر کن تا من بروم مادر زنم را بیاورم!
—————————
سه نفر مي خواستند چاي ليپتون بخورن. اولی فنجان رو نگه مي داره و ليپتون را تو فنجان تكان مي ده، دومی ليپتون را نگه مي داره و فنجان را تكان مي ده، سومی ليپتون را به دور فنجان مي ماله!
—————————
مادر: احمد! اگر من به تو ۱۰ تا بادام بدهم که آنها را به طور مساوی با جواد تقسیم کنی، چند تا به او می دهی؟
احمد: سه تا!
مادر: ببینم! مگر تو حساب کردن بلد نیستی؟
احمد: چرا مامان من بلدم، ولی جواد که بلد نیست!
نظر یادت نره دوست عزیز
لذا به عادت دیرینه ی ایرانی ها، میزنه رو ترمز و با دنده عقب،شروع میکنه به برگشتن به عقب!
اما در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف میکنه…
سرت رو درد نیارم، پلیس میاد و اول با راننده ی فرانسوی صحبت میکنه و بعد میاد سراغ ایرانیه و بهش میگه:ما باید این آقا رو بازداشت کنیم، ایشون اونقدر مسته که فکر میکنه شما تو اتوبان داشتی دنده عقب میرفتی!!!
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
- يکروز تصميم گرفت ميزان علاقهاى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
- يکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند
از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
- دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
- فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشهاش نوشته بود:
«متشکرم! از طرف مادر زنت»
- زن همين کار را با داماد دومش هم کرد
و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
- داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشهاش نوشته بود:
«متشکرم! از طرف مادر زنت»
- نوبت به داماد آخرى رسيد.
- زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.
- همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بىامو کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود
که روى شيشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت


